تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - معجزه‌ی عشق ۲
معجزه‌ی عشق ۲ ... داستان ,

گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان دیگر خیابانها شلوغ میشود . وقتی داشت دور میشد برگشت و نگاهی كرد و از چمشانش قدرشناسی و شادی میبارید . ناخودآگاه گریه ام گرفت و كم كم به هق هق تبدیل شد و سیل اشك سرازیر شد . خواستم بروم داخل ماشین تا راحتتر گریه كنم كه خاله مریم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفی بوده ، پس چرا داری گریه میكنی . سرم را بالا آوردم و از چشمهای خیس من و لرزش دستهایم آن چه را كه باید میفهمید را دانست . حالا دو نفری گریه میكردیم كه صدای پای نگار ما را به خود آورد . سعی كردم اشكهایم را پاك كنم اما چشمهای قرمز من هویدای گریه ای طولانی بود . نگار چشمهای من را نگاهی كرد و به من گفت : كاوه چرا گریه میكنی ؟ نكنه داری یك چیزی را از من پنهان میكنی ؟

من دیدم وضع بدی است . این كاخ متزلزلی را كه ساختم در همان ابتدای كار بنای ویرانی گذاشته است . سریع در ذهنم دنبال جوابی میگشتم كه ناگهان گفتم : این گریه از خوشحالیست

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناك من را مینگریست .

آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من كلی گریه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود .

بعد از چند روز كه قضیه را برای پدر و مادرم تعریف كردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با این موضوع مخالف بود . میگفت : تو داری خودت را الكی گول میزنی و تابع احساسات شدی و یك چیزی گفتی . آخر هم كارش به تهدید رسید كه من را هرگز نمیبخشد و از این حرفها . بالاخره با میانجیگری پدرم كه مثل همیشه به نظر من احترام میگذاشت راضی شد كه به خواستگاری نگار بیاد .

البته كاش كه اصلا" نمی آمد . در تمام طول خواستگاری نگار را نگاه میكرد و با این نگاه میتوانست قلب نگار را از سینه اش بیرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم میبارید . من نمی توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم برای آینده من نقشه های زیادی داشت و خوشبختی من را میخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه میكرد و گاهگاهی لبخندی یا چشمكی به من میزد . قلبم گرفته بود . امیدوار بودم كه هیچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم برای نگار بهترین زندگی را فراهم كنم و حتی اگر شده مدت كوتاهی با نگار در كنارش با خوشبختی زندگی كنم . در آن مجلس با صحبتی كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدی و حتی عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسی در یك باغ برگزار میشد و حتی مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هدیه چه چیزی را به این نو عروس و داماد خواهد داد .

چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مریم بود . تا صدای من را شنید هر چه فحش كه من شنیده یا تا به حال نشنیده بودم از خاله مریم شنیدم . مدام من را نفرین میكرد و فحش میداد . من حتی قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اینكه دلیل این همه بی احترامی را بپرسم . تلفن را با صدای بلندی قطع كرد .

بعد از یك مدت كوتاهی كه تازه فهمیدم چی شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مریم تماس بگیرم . اما هیچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشیدم و رفتم در منزلشان . هر چی در زدم كسی در را باز نكرد . تا اینكه بعد از نیم ساعت كه آنجا منتظر بودم دیدم كه ماشین پدر نگار داخل كوچه پیچید . وقتی ماشین جلوی در پاركینگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامی دادم . پدر نگار به من نگاهی كرد و با حركت سریعی دستش را بالا برد تا به من سیلی بزند ، اما همان طور كه من را از این حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامی پایین آورد ...

گفتم آخر این چه رفتاری هست كه با من میكنید مگر من چی كار كردم كه این چنین با من بدرفتاری میكنید ؟

گفت : دیگر میخواستی چی كار كنی ؟ تو كه نمیخواستی این كار را بكنی چرا گفتی ؟ چرا دخترم را امیدوار كردی و بعد آن بلا را سرش آوردی ؟ میدانی الان نگار به خاطر تو نامرد تو بیمارستان هست....

گفتم : نگار من توی بیمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لیاقت این را نداری كه اسم آن را ببری ؟

همان جا نشستم و گریه كردم . ذهنم یاری نمیداد و من هم نمیفهمیدم كه این مسائل چگونه به وقوع پیوسته است اما میدانستم كه مسئله شومی اتفاق افتاده است . مثل اینكه دل پدر نگار برای من سوخت و شاید هم فهمیده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گریه میكنم ... نمیدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!!

بالاخره از حرفهای خاله مریم كه همراه با نفرینهای گاه و بیگاهش بود فهمیدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمایش دوم هم مثبت بوده و من هم برای دلداری و دلسوزی نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنین كاری را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بیمارستان بردند . من هم بعد از اینكه این ماجرا را فهمیدم با كلی قسم و آیه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلی التماس كردم تا من را پیش نگار بردند.

نگار تا من را دید سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه میخواهم با آن تنها صحبت كنم . خیلی طول كشید كه من نگار را راضی كردم . خیلی گریه كردم . خودم هم تعجب میكردم كه چطور این همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضی كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت میكرد و ناراحتی مادرم و بیماری خودش را بهانه میكرد من هم با التماس و زاری و تهدید به خودكشی و این جور چیزها سعی میكردم كه قانعش بكنم . نمیدانم چطور راضی شد !! اما این را میدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و این برگ برنده من بود . آخرین حرفی كه زد این بود كه پس با مادرت چی كار كنیم ؟

گفتم : یا راضی میشود یا اینكه راضی نمیشود در دو حالت من كار خودم را میكنم . حتی اگر برای همیشه آن هم من را نفرین كند و یا حتی من را طرد كند . گرچه كه میدانم پدرم ، مادرم را راضی میكند .

عروسی با كلی مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زیبای سپید چون فرشتگان شده بود . تحسین مهمانها را از زیبایی توام با وقار نگار را میشد از نگاههایشان فهمید . هیچ كس به غیر از من و نگار و پدرو مادرهایمان از بیماری نگار خبری نداشت .

اول از همه بعد از عروسی با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بیاد و برای آینده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتیم كیش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شیراز رفتیم .

دیگر باید برمیگشتیم . هم باید دیدار مهمانها را پس میدادیم و هم اینكه آشیانه ای را كه با هم بنا كرده بودیم به سر و سامان برسانیم . فیلم عروسی هم آماده شده بود و من تازه میدیدم كه شكوه این عروسی بیش از آنچه بوده كه من فكر میكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را میخواندند من به نگار گفتم : بیا همین الان بله را بگو من را راحت كن ... این قدر من را در انتظار گذاشتی میترسم كه این آخری جا بزنی و من را توی خماریت بگذاری ...

نگار آرام گفت : مگر نمیدانی كه رسم هست كه دفعه سوم بله را میگن ؟ مگر این چیزها را نمیدانی ؟ من هم با شیطنت گفتم نه برای اینكه این بار اولم بوده كه عروسی میكنم ... دیدم كه از زیر كتم نگار داره نیشگون میگریه ... گفتم ترا به خدا اینجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فیلمبردارهمه این صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه این قدر صدای عاقد بلند بود كه صدای پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز میكرد و به من كه فیلم را نگاه میردم توجهی نداشت. نگاهی به چهره معصومش انداختم . احساس میكردم نسبت به شب عروسی كمی بیرنگ تر شده است . اما كمی كه دقت كردم یادم آمد كه معمولا" عروسها شب عروسی آن قدر آرایش میكنند كه معمولا" میتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كلید ویدئو را زدم و بقیه فیلم را نگاه كردم .............

چند روزی گذشت و یك شب نگار آمد پیش من . گفت : كاوه میدانی من عاشقتم . یعنی از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نمیدانم باید به تو چی بگویم . همیشه دوستت داشتم و هر روز هم بر این حس اضافه شده است تا به الان . میدانی تو مثل یك فرشته هستی ؟ كمتر مردی مثل تو پیدا میشود كه این قدر پاك باشد ... میدانستی من آن موقع كه بیمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بیشتر زنده نیستم ؟ اما وقتی از مسافرت برگشتیم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بمیری باید 3 ماه پیش میمردی پس بدان اگر سرطان تو پیشرفته هست تو چیزی داری كه كمتر كسی در جایگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندی .... ولی من میدانم آن چیز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستی كه برای من معجزه كردی ... تنها آرزوی من همیشه این بوده كه من پیش تو باشم و در كنارت باشم كه تو این امكان را به من دادی ...

نمیدانستم باید چی بگم فقط گریه میكرم چون میدانستم كه من هم همین احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم میمیرم ...

اشك از چشمهای ما پایین میریخت و به هم تكیه داده بودیم ... به من گفت اگر من مردم تو میتوانی زن بگیری یعنی باید زن بگیری كه خوشبخت باشی و من را خوشحال كنی ... من نگار را دعوا كردم و گفتم این چه حرفی است كه میزنی ... میبینی كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پیدا میكنی و من تو سالهای سال با هم هستیم .

شب خوابیدیم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نیست . سریع رسوندمش بیمارستان ... نمیدانم چرا احساس میكردم كه دارد روح از بدنش خارج میشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من همیشه عاشقت بودم من را ببخش من نمیتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها میگذارم و بوسه ای بر دستانم زد .. من گریه میكردم . نگاه تلخی به من كرد و گفت : من همیشه با تو هستم و با لبخند زیبایی در آغوشم جان سپرد .

من نمیتواستم رفتن نگار را قبول كنم برای اینكه نگار برای من همه چیز بود دنیای من بود . این سرگذشتم را نوشتم تا بگویم كه من نه برای ترحم بلكه برای آرزوی خودم برای عشقی كه همیشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنیایی خواهم دید كه در آنجا رنگ هیچ بیماری و دردی را نخواهیم دید و در آنجا خوشبختی خودمان را كامل میكنیم . من تنها با نگار كامل میشوم .

بقیه این نامه توسط من یعنی مریم دادجو نوشته شده است . بعد از رفتن نگار ، كاوه تنها یك هفته دوری نگار را تحمل كرد و بعد از یك هفته پلیس كاوه را در ماشینش در حالی كه این نامه و عكس عروسیش را درد ست داشت پیدا كرد . قلب كاوه از تحمل این همه درد عاجز ماند و در تنهایی كاوه از حركت باز ایستاد . بعد از این ماجرا همان طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كردیم ....


2نوشته شده در شنبه 12 آذر 1384 ساعت 04:12 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :