تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - معجزه‌ی عشق
معجزه‌ی عشق ... داستان ,

من نگار را ده سالی بود كه میشناختم . یعنی اصلا" از بچگی با هم بودیم . خیلی همدیگر را دوست داشتیم و طاقت جدایی یكدیگر برای ما سخت بود . نگار دختر پر شوری بود . خانواده های ما با هم دوست بودن و برای همین از بچگی با هم بزرگ شدیم . این چند سال اخیر هم كه در دبیرستان بودیم با بااینكه سرمون شلوغ بود ولی اشتیاق دیدارمون بیشتر شده بود . وقتی بعد از یك مدت با من تلفنی صحبت میكرد مثل این بود كه تمام دنیا را به من دادند . نگار هیچ وقت ناراحت نمیشد ، یعنی من ناراحتیش را ندیده بودم .

همیشه به من میگفت كاوه كاشكی من یك برادر مثل تو داشتم . كاشكی هیچ وقت از تو دور نباشم . من میگفتم : نه دیگه ، اگر تو هر روز من را ببینی كه از من سیر میشوی .. اخم میكرد و میگفت : من حتی اگر از صبح تا شب با تو باشم از دیدنت سیر نمیشوم . وقتی این حرف را از او میشنیدم دوست داشتم بزنم زیر گریه ...

سال آخر بود . با هم درس میخواندیم و به هم كمك میكردیم ، برای اینكه یك جا قبول شویم با هم انتخاب رشته كردیم و خلاصه با هم یك دانشگاه قبول شدیم . خیلی عالی بود حالا میتوانستم هر روز آن را ببینم . در كنارش باشم . همه توی دانشگاه میدانستند كه نباید نگاه چپ به نگار بیندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است .

سال اول مثل برق و باد گذشت . از این همه درس خسته شده بودم اما همه این مشكلات با یك لحظه كنار نگار بودن فراموش میشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : باید یك قرار مسافرت بگذاریم من نمیدانم این مدت بدون تو چیكار كنم ...

گفت : واقعا" كه درست میگی ، چون من باید مواظبت باشم كه یك موقع زیر سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نیشگونی از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا این را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلایی سرت بیارم كه نتوانی بگی آخ ... گفتم : بیچاره شوهرت ، روی من بدبخت امتحان میكنی تا ...

رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توی راه شمال بودیم . رفتیم ویلای پدر من ... وقتی رسیدیم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اینكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابید و فردای آن روز با هم رفتیم جنگل ... اما باز هم نمی توانست به خوبی راه برود و هر چند فدمی كه جلو میرفتیم روی تنه درختی استراحت میكرد تا باز چند قدم بر دارد .

پس از یك هفته همگی برگشتیم تهران ...

یك هفته ای از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سریع خودت را برسان اینجا باهات یك كار مهم دارم . نفهمیدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مریم ( من به مادر نگار میگفتم خاله ) چی شده ؟ 

اتفاقی افتاه ؟ گفت : وقتی برگشتیم نگار رفت پیش دكتر . دكتر هم برایش آزمایش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمایش را بگیرد . ولی از وقتی كه برگشته در را روی خودش بسته و فقط میخواد با تو حرف بزنه . فقط میگه به كاوه بگین كه بیاد اینجا .

من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببینم . بعد از چند ثانیه صدای چرخیدن كلید را در سوراخ كلید شنیدم . در باز شد .

پرده های اتاق را كشیده بودند . اصلا" صورت نگار را نمیشد دید . نگار در را بست . وقتی به عقب برگشتم چیزی را دیدم كه باور نمیكردم ، نگار گریه كرده بود . چشمهایش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چی شده ؟ چرا گریه كردی؟ نگار جوابم را نداد . صدای قلبم را میشنیدم كه داشت از قفسه ی سینه ام بیرون می آمد .

با صدایی كه قلبم را لرزوند گفت : همه چیز تمومه ، تو باید من را فراموش كنی . من دیگر به درد تو نمیخورم حتی اگر نخواهی كه من را فراموش كنی مجبور میشی كه من را فراموش كنی . من زیاد وقت ندارم و تنها میخواستم كه این را به تو بگویم ، برای آخرین بار توی چشمهایت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم .

گفتم : نگار تو حالت خوب نیست . اصلا" معلوم هست كه داری چی میگی ؟ 

برگ آزمایش را دستم داد ... من از این همه عدد و رقم و حروف لاتین كه چیزی نمیفهمیدم ، اما صفحه آخر را كه دیدم در جا خشكم زد . پاهایم سست شد و روی تخت افتادم . باورم نمیشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس این یعنی چی ؟ نمیدانستم كه چه چیزی باید بگویم ، اما این را خوب میدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نمیتوانستم تركش كنم . سعی كردم كمی خونسرد باشم . برگه را به كناری انداختم و گفتم كه چی ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه این آزمایش درست باشد ؟ اصلا" تو كه میدانی وضعیت این آزمایشگاههای ایران چه جوریه !! ... یارو مرده میرود

آزمایش اعتیاد میدهد بعد كه بهش جواب آزمایش را میدهند برایش آزمایش بارداری میارند ... واقعا" كه ... تو كه این قدر زود باور و نا امید نبودی ...

خیلی با نگار صحبت كردم و سعی میكردم كه با این دروغها آن را تسلی بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم میشد كه اینها همه راست است . اما خوب میدانستم كه جواب این آزمایشهای تخصصی كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ میگفتم . این جوری باورش برای نگار هم راحت تر بود .

قرار شد یك آزمایش دیگر بدهد و با هم دو تایی فردا برویم و این آزمایش را بدهد و كمی هم بیرون تفریح كنیم .

آزمایش را كه داد ، با هم رفتیم بیرون كمی گشتیم ، نگار را كافی شاپی كه همیشه بعد از دانشگاه به آنجا میرفتیم بردم . بعد از آن هم سینما رفتیم . یك سر هم رفتیم پارك ساعی كمی قدم زدیم و نگار هم به من تكیه داده بود و آرام آرام قدم میزد . بعد از این روز كه برای نگار شروع دوباره و برای من تنها یك صفحه اضافی خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلی فكر و خیال برگشتم خانه .

شب خاله مریم تماس گرفت . كلی از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوری كه مثل نگار قبلی شده و از این حرفها . ته دل آرزو میكردم كه این اوضاع دوام داشته باشد . خاله مریم تنها از یك چیز نگران بود و اون مسئله این بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به این فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چی كار كنم ؟ برای دوبار یك كلك و دروغ را نمیشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بین میرفت . قبل از اینكه حتی با بیماری بجنگد .

دو روز بعد رفتم آزمایشگاه كه آزمایش نگار را بگیرم . قرار این بود كه من آزمایش را بگیرم و به نگار بگویم . باز با كلی ورق روبرو شدم كه چیزی از آنها نمیفهمیدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتی چشمم به نتیجه آزمایش افتاد دنیا دور سرم چرخید . من سعی كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمایش اول فكر كنم نه اینكه ... نه اینكه فكر كنم كه شاید هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توی پاركی كه نزدیك آزمایشگاه بود . برگ آزمایش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا میتوانستم زدم زیر گریه و برای مظلومیت نگار و جفای این چرخ نا كردار گریه كردم . یك ساعتی گذشته بود . تازه یادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصمیم خودم را گرفته بودم . یك جعبه شیرینی و یك دسته گل رز زیبا خریدم و به سمت منزل نگار روانه شدم .

میدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم دیدم در باز شد . تا چشمهای نگار با چشمهای من تلاقی كرد سعی كردم كمی لبخند گوشه لبهای من باشد . اما تا گل و شیرینی را دید زد زیر گریه . من تعجب كردم و دستهایش را گرفتم و گفتم چرا گریه میكنی ؟؟؟ ...

نگار جواب داد : تو خیلی خوبی . من باید بهترین خبرم عمرم را از تو میشنیدم . تو همیشه راست میگفتی این بار هم راست گفتی كه آزمایش اشتباهی بوده است . من همیشه مدیون تو هستم و هق هق گریه اش بلند شد .

گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم .

من هم گفتم : نه دیگر نشد . حالا كه توبهم پیشنهاد كردی من هم حرفهای تو را گوش میكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زنی كه همیشه اشكش در مشكش هست و هر روز یك جوری بهانه میاره و نمیدانم مثل تو هست به چه درد من میخوره . تازه با این قیافه ای كه الان داری مثل پیرزنها هستی . مگر اینكه مخم معیوب باشد كه به حرفهایت گوش نكنم . یك لبخند زدم كه خودم تلخی اش را حس كردم . امیدوار بودم كه بتوانم یك جوری با این شوخی هایی كه همیشه بین من و نگار بود این غم درونی را پنهان كنم .

نگار باز اخم كرد . من میدانستم كه معمولا" وقتی به من اخم میكند چی میشده ؟ اما این دفعه نمیخواستم فرار كنم . باز هم یك نیشگون گرفت كه من آرزو میكردم كه آن قدر فشار میداد كه من بمیرم . اما بر خلاف همیشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من یك كاری دارم باید برویم و انجام دهیم .

گفتم بابا بگذار من بیام یك استراحت بكنم بعد هر كاری داشتی من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم یك سر امامزاده صالح ویك نذری كه دارم انجام بدهم .


2نوشته شده در جمعه 27 آبان 1384 ساعت 05:11 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :
نمایش نظرات 1 تا 30