تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - جشن ستاره‌ها
جشن ستاره‌ها ... خصوصی ,

یه شب که ستاره ها برای خودشون جشن گرفته بودن و من از پنجره ی اتاقم داشتم به بیرون نگاه می کردم یکی از ستاره ها اومد پیشم و به من گفت : امشب جشن ستاره هاست هر آرزویی داری براورده می شه. من اون شب هر چی فکر کردم نتونستم به ستاره آرزوم رو بگم اون شب جشن ستاره ها تموم شد ولی من هنوز تو فکر آرزو بودم توی ذهنم دنبال آرزو می گشتم اما هر چی گشتم من آرزوئی نداشتم ولی نمی دونم چرا داشتم دنبالش می گشتم شاید آرزومو گم کرده بودم ..... اونقدر فکر کردم تا بالاخره آرزومو توی صندوقچه ای توی زیر زمین قلبم پیدا کردم آرزوی من ای بود که از تنهائی در بیام این بار با آرزوئی که داشتم رفتم کنار پنجره نشستم ولی از جشن ستاره ها خبری نبود انگار ستاره ها دیگه خوشحال نبودن که بخوان جشن بگیرن هر شب کنار پنجره نشستم ولی نه از اون ستاره خبری بود نه از جشن ستاره ها خیلی دلم گرفت با خودم گفتم : حالا که ستاره ها جشن ندارن کاشکی حداقل اون ستاره بیاد تا باهاش حرف بزنم.هر شب می رفتم کنار پنجره اما از ستاره خبری نبود که نبود تا اینکه یه شب اومد بهش گفتم : تا حالا کجا بودی خیلی وقت منتظرت هستم .گفت : من هر شب تو رو می دیدم که می اومدی کنار پنجره. گفتم : ستاره من حالا یه آرزو دارم .گفت : آرزوتو بگو .گفتم: کسی رو می خوام مثل خودم تنها باشه و راز تنهائی رو بدونه .گفت: من نمی تونم آرزوتو بر آورده کنم فقط می تونم بگم توی این دنیا آ دم تنها زیاد ولی همشون به درد نمی خورن تو باید خودت بگردی و هم درد خودت رو پیدا کنی.با نشستن کنار پنجره و غصه خوردن کاری رو از پیش نمی بری ..........به آسمون نگاه کردم ستاره راست میگفت باید جای این کارا دنبال یه نفر می گشتم .......... سرم رو بلند کردم به ستاره گفتم: از کجا باید پیدا کنم ؟ یه لبخند زد و رقت جواب سوالم رو هم نداد هر چی صداش زدم برنگشت .... وقتی رسید اون بالا برام چشمک زد معنی کارش رو نفهمیدم ... نمی دونستم کجا باید دنبال یه نفر بگردم اون شب رفتم خوابیدم اما صبح با یه روحیه ی تازه از خواب بلند شدم دیگه نا امید نبودم می دونستم دارم برای یه حدفی زندگی می کنم فقط باید حدفمو پیدا می کردم گشتم و آ دمای زیادی رو پیدا کردم اما هیچ کدومشون حدف من نبودن اونا حدفشون با من فرق داشت من فقط مثل اونا تنها بودم توی این مدت که آدمای زیادی رو شناختم فهمیدم آدما همه تنها هستن و همه دنبال کسی می گردن که از تنهائی درشون بیاره .... بعضی ها انتظارشون زیاد طولانی نبود اما بعضی ها چشم و گوششون رو بسته بودن و فقط منتظر بودن غافل از اینکه شاید اون یه نفر کنارشون باشه منم یکی از اون آدمهای غافل بودم ........آخه چرا؟؟؟؟ غفلت واسه چی؟؟؟؟ دلم می سوزه که صدام زد و نشنیدم ....داد زد.......ولی من کور بودم با غرور ....کر بودم با شعارهای مسخره......آخه چرا ؟؟؟؟لعنت به من.......


2نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 ساعت 03:10 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :