تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - هدیه‌ی تولد
هدیه‌ی تولد ... داستان ,

رسید خونه
لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در
دستشو فرو کرد توی جیبشو گذاشت انگشتاش گرمای کلید صمیمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن
حتی با چشای بسته هم می تونست کلید خونه رو از بین یه عالمه کلید پیدا کنه
در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشید
-
سلام , من اومدم
چند لحظه تامل کرد
اون صدای مهربون و گرم مثل همیشه , مثل هرروز جوابشو نداد
نگران شد
امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با یه موسیقی شاد به استقبالش نیاد
-
یاسمن .. خونه ای ؟
زن پشت میز نشسته بود
چشاش سرخ بود
-
چیزی شده ؟ یاسمن ... اتفاقی افتاده
دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همین الان کسی جوابشو نده دلش از سینه می زنه بیرون
کیفشو انداخت روی زمین
-
با توام ؟ چیزی شده ؟
زن نگاهش کرد , با چشایی که توش هزاران سئوال بود
چشایی که خبر از شکستن یه چیزی می داد , یه چیزی شبیه یه دل

-
چطور تونستی مسعود ؟ چطور تونستی با من این کارو بکنی ؟
نمی فهمید .. اصلا نمی فهمید چه چیزی ممکنه اتفاق افتاده باشه
گیج شده بود
-
من ؟ مگه من چیکار کردم یاسی؟ من نمی فهمم
زن صورتشو بین دستاش پنهون کرد
-
آره ... نمی فهمی .. نمی فهمی که ...
نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی میز ثابت موند

رفت جلو
روی کارت سفیدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود

"
برای عزیز ترین کسی که دوسش دارم
برای عشق همیشگیم , مسعود عزیزم "
جعبه رو سریع برگردوند

قسمت فرستنده رو نگاه کرد
نوشته شده بود : " همون کسی که دلتو دزدیده
"
گیج شده بود

-
یاسمن این چیه ؟
زن نگاهش کرد :
-
از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من باید این سوالو ازت بپرسم ... فکرشم نمی کردم
..
گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه

زن بلند شد و دوید به سمت اتاقش
مرد دنبالش رفت

زن در اتاق رو قفل کرد
-
در رو باز کن یاسی .. مطمئنم که اشتباهی پیش اومده ... تو حق نداری راجع به من اینطوری فکر کنی .. من خودمم گیج شدم .. یاسی
...
صدای گریه ای که از توی اتاق می اومد آتیشش می زد

-
خواهش می کنم در رو باز کن ...
ولی در باز نشد

دستگیره در رو ول کرد و برگشت طرف میز
حتی تصورشم نمی کرد که یه روزی یه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و یاسمن را اونطور خراب کنه
به ذهنش فشار آورد که حداقل یه نفر بیاد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
ولی واقعا هیچکس نبود
هیچکس به جز یاسمن توی زندگیش نبود
اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حریم شخصیش بشه
عشق اون حقیقتا فقط یاسمن بود
جعبه روبرداشت
سنگین بود
رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بیرون
ولی یه حس کنجکاوی مرموز نذاشت این کارو بکنه
برگشت طرف میز
دلش می خواست بفهمه این کارو کی می تونه کرده باشه
شاید واقعا اشتباه شده
کاغذ روی جعبه رو باز کرد
یه جعبه قرمز رنگ زیر کاغذ بود که یه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود
زیر روبان یه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : " دوستت دارم عشق من "
کارت رو سریع برداشت و با یه حالت عصبی توی جیبش قایم کرد

روبان رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
توی جعبه یه جعبه کوچیکتر سبز با یه روبان قرمز رنگ بود

زیر روبان قرمز یه کارت سفید بود که روی اون نوشته بود : " راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ "
زیر لب گفت : - دیوونه
...
کارت رو برداشت و نگرون از اینکه مبادا یاسمن یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی

جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد

در جعبه رو برداشت
این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون
-
یعنی چی ؟
توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد

زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود " مواظب دل من باش , شکستنیه ها "
دستشو محکم به صورتش کشید

ادامه دارد . .



2نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 ساعت 10:10 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :