تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - تقدیم با اندوه
تقدیم با اندوه ... خصوصی ,

تقدیم به همه‌ی کسانی که در این روز باشکوه از داشتن همچین نعمتی برخوردار نیستند

در یکی از روزهای پاییز طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدم و خودم را آماده ی رفتن به مدرسه کردم . ولی گویی آن روز اصلاٌ حوصله ی رفتن به مدرسه را نداشتم . حالت عجیبی به من دست داده بود . برای اولین بار در چنین روزی دچار این حالت شده بودم . مثل این بود که از درون دنبال چیزی می گشتم . هر چه بود برایم باور کردنی و شکلی کاملاٌ عجیب داشت . ناگهان به یادم امد که امروز روز مادر است و از روز قبل دیده بودم بچه های همسن و سال خودم از فروشگاهها برای امروز هدیه هایی می خرند . این فکر در من ایجاد شک و دودلی نمود . کابوس مرگ مادرم در این روز بیشتر از روزهای یکسالی که گذشت مرا عذاب میداد . به هر زحمتی بود از خانه بیرون آمدم . خیابان و کوچه و مردمی که از آن محل ها می گذشتند برایم جدید و دور ا باور بودند . به طور کلی وجودم را روی زمین حس نمی کردم . احساس می کردم که بر روی آسمانها پرواز می کنم . بی اختیار راه میرفتم و مسیر مشخص و صحیحی نداشتم . وقتی به خود آمدم خودم را در قبرستان و بالای سر قبر مادرم یافتم . می خواستم هر طور شده هدیه ام را در آن روز به او تقدیم کنم . ناچار آنقدر گریستم تا شاید اشکهایم دیواره ی گورش را خیس کند و هدیه ام را که جز غم و اندوه دور ماندن از منارش نبود به او برساند و در گوشش بخواند : مادر من هم روزت را جشن گرفته ام .

                              

                          

                           مادرم دوستت دارم

                                                      روزت مبارک


2نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد 1384 ساعت 02:07 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :