تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - دریغ روزهای رفته
دریغ روزهای رفته ... خصوصی ,

به لحظه های سرد صبر

 

به آه های آتشین آه

 

نگاه می كنم...

 

به جستجوی عشق

 

به فكر شادی دلم

 

به روزهای رفته فكر می كنم

 

به دستهای ساده فكر می كنم

 

به مادرم كه مثل یك گل است

 

دلش پر از امید و آرزوست

 

همیشه خنده می كند

 

تبسمم امید پاك اوست

 

نگاه می كنم ...

 

سكوت می رسد ز راه

 

دلم جوانه می زند ولی

 

چرا خموشی و سكون؟

 

مگر به عشق ساده ای رسیم

 

چرا دوباره من ، گناه می كنم؟

 

ولی نگو كه من گریختم ، بدان

 

نگاه تو مرا

 

به دشتهای مخمل سپید

 

به عشق جاودانه می برد

 

چه عاشقانه می برد......

 

ولی سراب هم دگر

 

دو دست ساكت مرا

 

به دستهای تو نمی برد

 

خود تو گفته بودی ام

 

ترا به آشنائیت قسم

 

همان دقایقی كه ابر

 

به چشمهای تو نشانه رفته بود

 

و یك طلیعه عجیب به قلب من نهفته بود :

 

« دلم همان دل تو است

 

من از تو آشناترم

 

به این دقایق غریب

 

به این طلیعه عجیب

 

به لحظه ای كه چشم من به چشم تو

 

سخن نگفته پركشید

 

ولی .......! »

 

دریغ ! نگفتی آخرش چه شد !

 

اگر چه رفته ای بدان

 

همیشه من سكوت كرده ام

 

همیشه سرنوشت من

 

تكرر همین دقایق است

 

حدیث ساده دلم

 

دریغ روزهای رفته است.......

 

 


2نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1384 ساعت 12:06 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :