تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - قسمت پایانی
قسمت پایانی ... داستان ,

سلام . از اونجایی که سایت میهن بلاگ مشکل داشت و زحمت کشید و چند تا از نوشته ها رو پاک کرد من دوباره قسمت آخر داستان و می نویسم .

 

---------

 

روزهای اول اصلا به روی خودم نمی آوردم که در خونه زندانی هستم یه بار هم که بهش اعتراض کردم گفت:برای چی باید بری بیرون اگه چیزی لازم باشه خودم می گیرم. اما باز هم ساکت بودم .
دلم برای همه تنگ شده بود ازش خواستم بریم دیدن مامان اینا ،بهونه آورد گفت: این هفته کار دارم باشه برای هفته بعد.
بلاخره هفته بعد اومد و آماده شدیم بریم خیلی خوشحال بودم ،وقتی رسیدیم خونه اینقدر همه رو بغل کردم بوسیدم که انگار برای آخرین بار می بینمشون . جلو مامان بابا طوری بر خورد می کردم که متو جه ناراحتی من نشن .
اما آیلین خیلی زرنگ بود همه چیز رو از زیر زبونم بیرون کشید وقتی براش می گفتم:این قدر اشک می ریخت که نمیدونستم دلم به حال خودم بسوزه یا به اشک های آیلین. لحظه خدا حافظی رسید دوباره باید به قفس تنها یی خودم می رفتم،این سرنوشتی بود که برای من رقم خورده بود . وقتی خونه رسیدیم شب بود شام سبکی درست کردم و بعد از شستن ظرفها خوابیدم . صبح دوباره موقع رفتن در را قفل کرداین کارش هر روزادامه داشت دیگه برام عادی شده بود و هیچ اعتراضی نمی کردم بار دومی که به دیدن ماما ن اینا رفتیم ،خیلی لاغر و ضعیف و شکسته شده بودم همه فکر می کردن چون تنهام این جوری شدم می گفتن داشتن یه بچه باعث میشه هم از تنهایی در بیای و هم زندگی تون شیرین تر میشه اما من نمی خواستم یکی دیگه را بدبخت کنم.همیشه بعد از برگشتن از پیش خونوادم بهونه گیری هاش شروع می شد می گفت: تو برای چی خوبی مامانت به تو چی یاد داده این چه وضع غذا درست کردنه و.... .... .... . تو فقط یاد داری قرتی بازی در آری وبه فکر خودت باشی.دو ماه از زندگی مون گذشت(البته اگه می شد اسم اینو گذاشت زندگی)، کم کم دیگه میل به غذا نداشتم وحالت تهوع داشتم......،رفتیم دکتر و از شنیدن خبری که هر مادری خوشحال می شه من ناراحت بودم،البته دیگه تنها نبودم .بعد ازاین موضوع خیلی رفتارش خوب شده بود اما یک هفته بیشتر طول نکشید.
یک روز که خیلی دلتنگ بودم و حالم هم گرفته بود تو اتاقم روی تختم دراز کشیده بودم که در را زدند متوجه شدم باباست پشت در ، خیلی هیجان زده شدم اما در قفل بود . بابا وقتی که متوجه شد در قفله هیچی نگفت . منتظر موند تا بابک از سر کارش اومد به بابک گفت میخوام آیدا رو چند روزی ببرم پیش خودمون بابک هم با دل دردی گفت ایرادی نداره .
بابا توی راه خیلی عصبانی و ناراحت بود = از من پرسید: آیدا همیشه در روی تو قفله -من ساکت شدم هیچی نگفتم.
وقتی رسیدیم خونه مامان از چهرم فهمید که خسته ام رفتم تو اتاق خودم دراز کشیدم به یاد خاطراتم افتادم چه روز های خوشی داشتم چقدر شاد و شیطون بودم . به آیلین گفتم: دو ماهه حامله ام ، اون هم به مامان اینا گفت همه با این خبر خیلی خوشحال بودن جز خودم. بعد از دو هفته بابک اومد دنبالم برگشتیم خونه . باز طبق معمول بهونه گیری هاش شروع شد گفت دیگه نمیخواد بدون من با کسی بری پیش خونوادت گفتم بابک جان چرا اینقدر اذیت میکنی چرا نمی خوای با هم زندگی خوبی داشته باشیم حالا باید به فکر یکی دیگه هم باشی هنوز هم می تونیم از اول شروع کنیم و خوشبخت باشیم به این شرط که هر دو تامون خوب فکر کنیم.
اما انگار بابک به فکر هیچی نبود و اصلا هیچی براش مهم نبود مثل همیشه ، زندگیمون خیلی خشک و بی احساس بود.
شش ماهی می شد که حامله بودم چهار ،پنج بار مامان اینا اومدن پیشم . بار آخری که بابا اومد دید دوباره در قفله و برای اینکه منو ببینه باید منتظر باشه تا بابک از بیرون بیاد این دفعه خیلی عصبانی شده بود به من گفت: تو که برده ی اون نیستی که هر کاری دلش بخواد بکنه .
بابک که اومد بابا بهش گفت : آیدا را چند وقتی می برمش پیش خودمون . مجبور شد بگه باشه ایرادی نداره . رفتیم خونه مامان انگار چند سالی پیر تر شده بود کم کم حالم داشت بهتر می شد روحیه ام رو دو باره بدست می آوردم.بابک برام زنگ می زد و می گفت: دلش خیلی برام تنگ شده بعد از شانزده روز اومد ،از اینکه اینقدر با مامان بابا میگفتم میخندیدم حسودیش میشد ،شب به من گفت : وسایل هاتو جمع کن بریم . گفتم: اما ..... گفت : اما نداره
صبح که آماده شدیم بریم بابا گفت: باباک جان شما برو خودم چند روز دیگه میارمش ، بابک هم که دست آدم های لجباز رو از پشت بسته بود گفت: زن منه به شما چه ربطی داره اختیارش دست خودمه ، خودم می دونم چه کار کنم و............
کلی به مامان بابا بی احترامی کرد. در آخر هم سر من کلی دادو بیداد کرد و منو کتک زد دیگه از دستش خسته شده بودم ،بریده بودم نمیتونستم ادامه بدم تا الان هم همه تحملم فقط به خاطر بچم بود خیلی دلبستش بودم . گفتم دیگه نمیخوام ببینمت
(اما بچم چی میشد ،فکر اینکه یعنی آیندش بدون مادر چی میشه خیلی عذابم می داد ،من باید ازش دل می کندم)
دو ماه بعد از هم جدا شدیم تو دادگاه میگفت خودم تنهایی بهتر می تونم هم مامان بچه باشم هم باباش .
تا هفت سالگی می تونستم پیش خودم نگه دارم اما دلم نمی خواست بچم بعد از هفت سال طعم تلخ جدایی را بچشه. بهتره از همین اول فکر کنه مامان نداره.
بچه را می دم به بابک اما تا روزی که خودم به جایی برسم تا با توجه به میل بچم بیارمش پیش خودم (خوشبختانه بچم پسر بود،چون اگه یه دختر بود شاید بیشتر ضربه می خورد)
بعد از به دنیا اومدنش یه بار بوسیدمش و از هم جدا شدیم.

 

 


«پایان»


2نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت 1384 ساعت 11:05 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :