تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - قسمت سوم
قسمت سوم ... داستان ,

من بدون فکر و سر لجبازی بله رو گفته بودم.همه چیزی خیلی زود تموم شد .قرار شد بریم محضر عقد کنیم و آخر هفته جشن بگیریم. وقتی می خواستند خطبه عقد رو بخونند پشیمون شده بودم ، دلم برای فرزاد تنگ شده بود، به مامان گفتم:من بابک رو نمی خوام، مامان با من قهر کرد . گفت: مگه اونها بازیچه دست تو شدن.... ، اما دیگه خیلی دیر شده بود من با کسی ازدواج کردم که حتی یه ذره علاقه هم به اون نداشتم ، روزاولی که با ، بابک به بیرون رفتیم ، فرزاد رو دیدم چنان نگاهی به من کرد که دل عزرائیل هم به حالش می سوخت اما دیگه همه چی تموم شده بود باید بهش بی محلی می کردم و جای اون به بابک علاقه مند می شدم. اصلا با بابک تفاهم نداشتیم ،خیلی بد دل بود از لباس هام عیب می گرفت نمی ذاشت آرایش کنم یا با اقوام رفت و آمد داشته باشم ، و حتی اجازه نداشتم با تلفن صحبت کنم ، همه می گفتند : این رفتار هاش نشونه دوست داشتن شه ، اما اون حتی به مامان اینا گفته بود منو خونه تنها نزارند و وقتی می رن بیرون از خونه، تلفن رو از پریز قطع کنند . من با کسی ازدواج کردم که کارهاش یه ذره هم برام جالب نبود اصلا نمی تونستم تحملش کنم. مامانش می گفت: وقتی برید خونه خودتون رفتارش درست می شه، دیگه مجبور بودم بسازم و بسوزم،یه روز عصر که خونه تنها بودم تلفن زنگ زد . بابک به من گفته بود، حق نداری وقتی کسی خونه نیست گوشی تلفن را جواب بدی ،ولی یه حسی وادارم می کرد گوشی رو بردارم،

- بله

- سلام

- سلام بفرمائید

- آیدا خودتی منم فرزاد

- آره خودمم

- خیلی دلم برات تنگ شده بود می دونم کار درستی نکردم برات زنگ زدم ،از بابک راضی هستی اذیتت نمی کنه

- چی بگم ،خیلی بد دل و اجازه ندارم وقتی خونه تنهام به تلفن جواب بدم و... - گفتم :اگه تو ازدواج کردی هیچ وقت این رفتار ها رو با خانومت نداشته باش

- راستی آیدا شما بهار رسینا می شناسی

- نه چطور

-  هیچی همین طوری .

 متوجه شدم که دوست جدیدشه کم کم داشت حس حسادت(همین حسی که تو دخترها خیلی زیاده) درونم قوی می شد. در باز شد بابک بود ،

 گفتم: فرزاد دیگه نمی تونم صحبت کنم بابک اومد . گوشی رو گذاشتم حالم خیلی بد شد ترسیده بودم سریع رفتم تلویزیون روشن کردم نشستم رو کاناپه ، یه سیب برداشتم شروع به گاز زدن کردم ، خوشبختانه به خیر گذشت متوجه تلفن صحبت کردنم نشده بود بعد از چند دقیقه دوباره تلفن زنگ زد ، رنگم پرید نکنه فرزاد باشه . گوشی رو آورد داد به من گفت صحبت کن.

- بله بفرمائید

- سلام آیدا جون مامان چرا نیو مد

- احتمالا رفته خونه خاله جان با اون بیان و..........خدا نگهدار خیالم راحت شد مادر جون بود، به خیر گذشت .وقتی به تلویزیون نگاه می کردم و به اون توجهی نداشتم ، اعصابش خورد شد .

گفت: چه معنی داره وقتی من میام بشینی پای تلویزیون . مگه من نگفتم وقتی خونه تنهایی گوشی رو قطع کن.

- گفتم: شاید کسی کار واجبی داشته باشه

- کی با تو کار داره دختره پررو. خیلی ناراحت شدم چه طور به خودش اجازه میده با من این طوری صحبت کنه تا حالا مامان بابام این قدر با صدای بلند با من صحبت نکردند.
بعد از چند ماه قرار شد یک جشن کوچک بگیریم مثلا بریم خونه خودمون . روز اول که رفتیم خونمون رفتارش خوب بود .صبح که از خواب بیدار شد براش صبحانه آماده کردم و موقع رفتنش گفت: من ساعت یک بر می گردم اگه چیزی لازم داری بگو از بیرون بگیرم . گفتم: نه . تصمیم داشتم بعد از رفتن بابک برم چند شاخه گل مریم بخرم و نهار قرمه سبزی درست کنم آخه بابک خیلی این غذا را دوست داشت . دوست داشتم با بابک از زندگیمون لذت ببریم و دست از لجبازیهام بردارم.
آماده شدم برم بیرون اما وقتی درو می خواستم باز کم ، در قفل بود داشتم دیوونه می شدم با خودم گفتم مگه من میخوام به اون خیانت کنم . اما برای اینکه به خودم دلداری بدم گفتم: حتما مثل روزهای قبل فکر کرده کسی خونه نیست یادش رفته در را قفل کرده . بنابراین سعی کردم فکرهای بد نکنم رفتم لباسهای مرتبی پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و مشغول غذا درست کردن شدم . به یاد خونه خودمون افتادم تا حالاهیچ وقت این قدر دور نبودم ، به خاطر شغل بابک برای زندگی به یک شهر دیگه اومده بودیم ، چقدر دلم برای آیلین ،آرش،اشکان،مامان ،بابا تنگ شده تازه متوجه شدم که چه قدر دوستشون دارم وقتی موقع خداحافظی آیلین را بغل کردم اینقدر دوتایی مون گریه کردیم که بقیه به زور ما را از هم جدا کردند آخه من و آیلین خیلی به هم وابسته بودیم و من خیلی دوستش داشتم چند بار تو دوران نامزدی با بابک خواستم حرف از جدایی و طلاق بزنم اما به خاطر آینده ی آیلین هیچ حرفی نزدم. ظهر بابک اومد خونه میزو آماده کردم غذا را کشیدم خوردیم . گفت:غذات خوشمزه بود مرسی.خدا را شکر ، اون هم حتما می خواد از این به بعد خوش باشیم و نذاریم زندگیمون از هم بپاشه.خوشبختانه روز خوبی داشتیم ،روز بعد، بعد از اینکه بابک رفت سر کارش ، خواستم برم ببینم درو قفل کرده یا نه البته به خودم دلداری می دادم که یروز هم اشتباه شده اما دوباره امروز هم با در قفل روبرو شدم و روزهای بعد هم به همین ترتیب من تو خونه مثل یک زندونی بودم.من واقعا نمیدونستم قصدش از ازدواج با من چی بود .

 

 

(ادامه دارد)

<:P:>

<:P:>

<:P:>


2نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384 ساعت 12:04 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :