تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - قسمت دوم
قسمت دوم ... داستان ,

به این ترتیب ما آشنایی مون شروع شد و فرزاد خیلی راحت با چند بار چرب زبونی دل منو اسیر خودش کرد (همین فرمولی که آقایون خوب میدونن چه کار کنن). دفعه ی اولی که دیدمش دقیقا یادمه ، یک شاخه گل مریم به من داد و رفت واقعا احساساتش ، چهره ی دلنشینش و غرور قشنگش منو شیفته ی خودش کرده بود . باور نمی کردم من ، من که اینقدر زود اسیر احساساتم نمی شدم ، پس چم شده بود ! کم کم احساس می کردم دارم بهش دلبسته می شم اگه روزی یک بار باهاش صحبت نمی کردم اونروز با همه بد رفتاری می کردم ، بد اخلاق می شدم . این دفعه در مقابل احساسم شکست خورده بودم .
هر روز برام زنگ می زد همیشه از عشق و دوست داشتنش برام می گفت ، به من می گفت : آیدا خیلی دوستت دارم اگه یه روز منو تنها بزاری اونروز ، روز مرگه منه . همیشه ازم می خواست تا آخر با هم باشیم . فرزاد خیلی غیرتی بود اما چون دوسش داشتم وقتی برام غیرتی می شد لذت می بردم . من خواستگارهای زیادی داشتم و همه را رد میکردم . صبح مامان اومد کنارم نشست گفت : آیدا جون ، عزیزم خانم صالح اجازه گرفتن با خونوادش امشب بیان اینجا برای پسرشون صحبت کنن ، خونواده ی اصیلی هستن . خیلی عصبانی شدم گفتم : مامان جون شما که می دونید هنوز آمادگی ندارم و می خوام درس بخونم . مامان گفت : عزیزم چرا بدون فکر و دیدن و صحبت همه را رد می کنی گفتم : باشه مامان فکر می کنم فقط میخواستم مامان از پیشم بره . مامان که رفت با خودم گفتم بالاخره که باید به فرزاد بگم گوشیو برداشتم زنگ بزنم تلفنشون مشغول بود بعد از ده دقیقه دوباره تماس گرفتم اما باز هم مشغول بود فکر های بد به سرم زد ، یعنی داره با یک دختر صحبت میکنه ؟ مرتب تماس می گرفتم تلفنش دوساعت و سی و سه دقیقه اشغال بود اعصابم به هم ریخته بود بالاخره خط آزاد شد فرزاد گوشی را برداشت . پشت گوشی داشتم گریه میکردم

- گفتم : فرزاد با کی صحبت میکردی؟

- گفت : آیدا جون عزیزم داری گریه می کنی ؟

- فرزاد تو می دونی چقدر دوست دارم

- آره ، خوب منم دوست دارم عزیزم

- پس راستشو بگو داشتی با کی این همه صحبت می کردی

- عزیزم ، آیدا تو به من شک داری ؟ من با تلفن صحبت نمی کردم دوستم اینجا بود داشت با نامزدش صحبت میکرد

( این هم از اون بهونه هایی هست که پسرها وقتی کار اشتباهی میکنن از این فرمول استفاده می کنن )

خیالم راحت شد خلاصه بعد از کلی خود شیرینی کردن بالاخره از دلم در آورد.
همون روز عصر بود خونه تنها بودم منتظر تلفنش بودم ، یعنی برام زنگ میزنه ، چقدر انتظار سخته ، چرا زنگ نزد نکنه براش اتفاقی افتاده باشه یک حس بدی داشتم ، تصمیم گرفتم خودم براش زنگ بزنم . وای خدای من دوباره گوشی مشغوله ایندفعه بعد از دو ساعت و بیست و پنج دقیقه خط تلفنش آزاد شد خودش گوشی رو برداشت خیلی سرد با هاش صحبت کردم

- گفت : باز چی شده عزیزم حتما تلفن مشغول بوده(خوشش می اومد وقتی نسبت به اون حساس بودم)

- گفتم : دیگه نمی خوام باهات صحبت کنم

اون لحظه چهرش رو واقعا میتونستم تصور کنم داشت می پرسید چرا ؟ اما گوشی و گذاشتم بعد از چند دقیقه تلفن زنگ زد می دونستم خودشه اما نباید گوشی رو بر می داشتم رفتم تو حیاط کنار باغچه نشستم چه هوای خوبی بود ، باد خیلی ملایمی می وزید داشتم آروم می شدم که صدای زنگ در حیاط آرامش منو به هم ریخت در و باز کردم فرزاد جلوی در بود گفتم اینجا اومدی چه کار

- گفت : من باید دلیلش رو بدونم که چرا دیگه از من خسته شدی

- گفتم : از اینجا برو باهات تماس می گیرم اینجا همسایه ها می بینند برام بد می شه ، در و بستم . واقعا که اصلا فکر موقعیت منو نمی کنه. باهاش تماس گرفتم

- گفتم : ببین من دیگه نمی تونم با هات صحبت کنم

- گفت : آره ، کی بهتر از من اومده تو زندگیت که اینقدر راحت حرفهایی که زدی فراموش می کنی ،چرا به من راستش رو نمی گی چی شده ،آیدا نکنه.......... ، دیگه ادامه نداد ، فقط گفت : منو هیچ وقت تنها نذار احساس کردم داره ادای عاشق ها رو در میاره اما نه ، اگه واقعا منو دوست داشت چرا نمی اومد با مامان ، بابا صحبت کنه . حتما داره نقش بازی می کنه حرفهاش همه دروغه ، بعد از این که گوشی را گذاشتم می خواستم یک بهونه بیارم شب خونه نباشم رفتم پیش مامان گفتم : مامان جون اگه اجازه بدید می خوام برم خونه عمه جون ، عزیزم امشب مهمون داریم (خانواده خانم صالح )

گفتم : من فکرهامو کردم آمادگی ازدواج ندارم خودتون به بابا هم یک چیزی بگید. میدونستم مامان همه چیز رو می دونه اما به روم نمی زنه اما نباید ضعف نشون می دادم . شب رفتم خونه عمه فرناز تا صبح خوابم نبرد ، عمه برام یه مانتو دوخته بود صبح که بلند شدم گفت : آیدا جون بیا این و بپوش ببینم تو تنت چه طوریه ، پوشیدم خیلی قشنگ بود عمه فرناز و بوسیدم و تشکر کردم آخه خیلی به من می اومد اما کمی کوتاه بود فرزاد دوست نداشت من مانتوی کوتاه بپوشم اما نباید به نظرش اهمیت می دادم به خاطراینکه عمه خوشحال تر بشه که برای هدیه اش ارز ش قائل شدم گفتم : الان با همین مانتو میرم خونه ، میخوام بپوشمش ، عمه گفت :من که نمی زارم الان بری . دلم خیلی می خواست برم خونه بدونم فرزاد برام زنگ زده یا نه دلم براش تنگ شده بود هنوز دیروز عصر باهاش صحبت کرده بودم ، خیلی حال بدی داشتم امشب هم تا صبح نتو نستم خوب بخوابم صبح که بیدار شدم عمه برام شیر و کیک آورد خوردم و آماده شدم عمه نمی ذاشت برم اما گفتم : فرناز جون عمه میام دوباره . عمه هم که دید من اینقدر میخوام برم دیگه اصرار نکرد ازش خدا حافظی کردم . توی راه غرق در افکار خودم بودم که یه دفعه یک ماشین جلو پام وایستاد و بوق زد ، فرزاد بود چه قدر توی دلم از دیدنش خوشحال شده بودم اما این دیگه از کجا پیداش شد گفت : بیا سوار شو باهات کار دارم گفتم : نه ، من جایی کار دارم باید برم . خیلی عصبانی و گرفته بود گفت : بی صاحب شدی مانتو کوتاه می پوشی حواستو جمع کن. خیلی ترسیدم با خودم گفتم الان می یاد تو خیابون می زنه زیر گوشم . عصر همون روز براش زنگ زدم بعد از چند دقیقه صحبت کردن به من گفت : من می خوام برم بیرون کار دارم باید قطع کنم ، من هم خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم من براش مهم هستم یا بیرون رفتنش بنابراین گفتم : خوش بگذره خداحافظ.
یه هفته جواب تلفنشو ندادم آخه ازش دلخور بودم تا اینکه مامان گفت : عزیزم امروز عصر مهمون داریم لباسها تو مرتب کن موهاتو شونه بزن هر کی تو را با این قیافه ببینه می گه انگار تو خونه اصلا به تو توجه نداریم .

- مامان مهمونها کی هستن ؟

- من هم کاملا نمی شناسم.

عصر با اینکه حوصله نداشتم اما به اصرار مامان آماده شدم مهمانها عصر اومدن ، باور نمی کردم مامان و خاله فرزاد با یک دسته گل و شیرینی ، اینقدر خوشحال شدم که نمی تونم اون حس رو بگم ، مامان فرزاد بعد از احوال پرسی شروع کرد به تعریف و تمجید ، پسرم یک دونه است همه چیز براش آماده کردیم براش آرزو داریم و.....، البته مامان من هم کم نیاورد . به تعریف هاشون خندم گرفته بود .

اونها رفتند و من هم به مامان گفتم : میخوام اگه اجازه بدید با پسر شون صحبت کنم ، مامان که زیاد راضی نبود گفت:با دو کلمه تعریف دل دخترم رو بردند

- گفتم : مامان اگه میشه با ، بابا هم صحبت کنید .

اما مشخص بود که مامان اصلا راضی نیست . تلفن زنگ زد مامان من گوشی رو بر می دارم

- بله بفرمایید

- سلام

- سلام ، فرزاد چرا چیزی به من نگفته بودی ؟

- آخه مگه به تلفن جواب می دادی ؟

- فرزاد مامان از چهره اش مشخص که راضی نیست.

قرار بود مامان هفته دیگه باها شون تماس بگیره و جواب بده ، اما مامان بدون اینکه چیزی به من بگه با اونها تماس گرفته بود و گفته بود دخترم فعلا قصد ازدواج نداره و می خواد درس بخونه . وقتی این موضوع رو فهمیدم خیلی ناراحت شدم اما من و فرزاد هنوز هم خیلی امیدوار بودیم . یک ماه از این موضوع گذشت . و دوباره یه شب مامان به من گفت : امشب مهمون داریم من و بابات راضی هستیم خونواده خیلی خوبی هستند پسره تحصیل کرده است و..........شب باهاش صحبت کن .
شب مهمون ها اومدند پسره چهره خیلی جذابی داشت و از لحاظ شغلی هم موقعیت خوبی داشت یا به عبارتی آدم نمی تونست ازش هیچ ایرادی بگیره در بر خوردش خیلی مودب و متین بود . اما من اصلا ازش خوشم نیو مد ، رفتیم اتاق من نشستیم مثلا صحبت کنیم ، چه قدر پر حرف هنوز هیچی نگفتم میگه من همه نظر های شما رو نگفته قبول می کنم و........، فقط فکر هاتون رو بکنید من یه خورده عجله دارم ، آخه به خاطر شغلم دیگه نمی تونم مجرد باشم ، در فاصله ده دقیقه ای که در اتاق بودیم من هیچ حرفی نزدم فقط اون حرف زد . اونها رفتند ، همه راضی بودند و منتظر جواب من .

بعد از اینکه همه خوابیدن رفتم گوشیو برداشتم به فرزاد زنگ بزنم اما باز هم مثل این اواخر باید پشت خط انتظار می کشیدم بعد از یک ساعت پشت خط موندن بالاخره خط آزاد شد خودش گوشی برداشت شنیدم از اون طرف گوشی میگه بهار جون عزیزم چقدر زود ناراحت میشی ، قهر کردی عزیزم....، دیگه هیچی نفهمیدم فقط اینقدر اشک ریختم که تمام صورتم خیس شده بود با خودم می گفتم : چرا آدما باید اینطوری باشند (چرا همیشه باید دخترها بازیچه دست پسر ها باشند) کم کم داشتم همه چیز و می فهمیدم یعنی احساسات من بازیچه دست اون شده بود . اما غرورم و گذاشتم زیر پا ، باهاش دوباره تماس گرفتم اون هم از جریان مهمون ها خبر داشت

- گفتم : فرزاد این دفعه موضوع خیلی جدیه تو دوباره با مامان صحبت کردی؟
-
گفت: آره اما مامان میگه من هر جا می رفتم به من نه نمی گفتن من دیگه نمی تونم مامانو راضی کنم و نمی تونم کاری کنم ....

با شنیدن این حرفاش دیگه همه چی برام تموم شد . سر دو راهی مونده بودم اما داشتم خودمو گول می زدم .

- گفتم : فرزاد باشه ، دیگه اصلا برام هیچی مهم نیست پشت گوشی مثلا خیلی ناراحت بود و اشک می ریخت اما به خودم گفتم داره اشک تمساح می ریزه باور نکن . شب تا صبح از عصبانیت خوابم نبرد آخه شخصیتم خیلی خورد شده بود . صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان به من گفت : نظرت چیه ؟ من هم سر لجبازی و بدون فکر به مامان گفتم: هر چی شما بگید .

( ادامه دارد )

<:P:>


2نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1384 ساعت 11:04 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :