تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - میخوام یه داستان واقعی از قسمتی از زندگی یه دختر رو در چند قسمت بنویسم...اینو از یه وبلاگ برداشتم...میدونید شاید خیلی از این اتفاقات برای شما هم افتاده باشه و بیفته پس بهتره بدونید كه هر چیزی عشق نیست...این داستان آموزنده هست برای دختر خانوما
میخوام یه داستان واقعی از قسمتی از زندگی یه دختر رو در چند قسمت بنویسم...اینو از یه وبلاگ برداشتم...میدونید شاید خیلی از این اتفاقات برای شما هم افتاده باشه و بیفته پس بهتره بدونید كه هر چیزی عشق نیست...این داستان آموزنده هست برای دختر خانوما ... داستان ,

امروز پنج شنبه است . مامان و بابا رفتند بیرون، آرش برای بدن سازی به باشگاه رفته، برادر دیگرم اشکان به خانه عمه فرناز رفته آیلین هم روی تخت خودش دراز کشیده و مشغول فکر کردن است .
من هم حوصله ام سر رفته و نمی دانم چکار کنم بنابراین طبق معمول نشستم و به اتفاقاتی که دریکی دو سال اخیر رخ داده فکر می کنم و به این که از آن موقع تا به حال من چقدر عوض شدم روحیاتم ،اخلاقم ،سلیقه ام و در کل خودم ! همه چیز از اون روز شروع شد اوایل خرداد ماه و موقع شروع امتحانات پایان سال تحصیلی بود ساعت حدود هفت و نیم صبح بود و من حوصله بر خاستن از خواب را نداشتم بیدار بودم اما چشمانم را نمی گشودم و به آینده فکر می کردم زنگ تلفن به صدا در آمد مثل همیشه مامان که خیلی وقت بود که از خواب برخاسته بود گوشی را بر داشت بعد از چند لحظه با عصبانیت گوشی را سر جایش نهاد و با صدا فریاد زد :آیدا،آیلین نمی خواین از خواب بیدار شین میدونید ساعت چند هستش خجالت بکشید. این کار همیشگی مامان بود تا داد و فریاد راه نمی انداخت ما از خواب بیدار نمی شدیم . بلا خره با هزار زحمت دل از خواب کندم و برخاستم . موقع خوردن صبحانه بود من و آیلین هم موقع خوردن صبحانه هم با هم شوخی می کردیم که دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد بلند گفتم: مامان بیا تلفن، مامان. اما کسی در خانه نبود انگار مامان رفته بود داخل حیاط بنابر این خودم گوشی را برداشتم .

- بله بفرمایید

- الو

- سلام عمه جان

- سلام عمه جان بدبخت شدیم

- وای تو رو خدا واضح صحبت کنید چی شده اتفاقی افتاده آقاجون طوری شده ؟

- آره حالش اصلا خوب نیست . عمو مسعود اومده بود اینجا می گفت: حال آقاجون خوب نیست

- وای خدای من انشاالله که چیزی نیست شما خودتون رو ناراحت نکنید

- آیدا جان زنگ بزن به بابا بگو یه سر تا خونه آقاجون اینا بیاد کاری نداری عزیزم

- نه فعلا خداحافظ


انگار ته دلم میدونستم که برای آقاجون اتفاقی افتاده توی دلم آشوب بود وای یعنی باید لباس سیاه پوشید .

مامان را با صدا فرا خواندم رفتم به سمت حیاط :- مامان ، مامان

- چیه چکارم داری سر صبح باز معرکه گرفتی

-انگار برای آقاجون اتفاقی افتاده عمه فرناز زنگ زد گفت: حالش بده گفت به بابات بگو بره خونه آقاجون اینا

باشه الان خودم میام

بله مامان با بابا صحبت کرد و همه چیز را برایش توضیح داد بابا به سرعت خودش را به منزل رساند و به اتفاق مامان واشکان به منزل آقاجون به راه افتادند حالا من بودم و آیلین و آرش. آرش هم به همراه یکی از دوستانش برای امر مهمی به بیرون رفتند حالا من مانده بودم و آیلین البته خانم آیلین هم در منزل طا قتشان طاق شد وبه سمت کتابخانه گریخت دیگر تنها بودم تنها و غمزده به تنها چیزی که فکر میکردم خبر بدی بود که از صبح تا آن موقع ذهن مرا به خود مشغول کرده بود یکجا نمی توانستم بایستم و دائم به این سو آن سو می رفتم ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد با شتاب به سمت گوشی رفتم یعنی که می توانست باشد

- بله بفر مائید

- الو سلام خاله جان................ آیداجان امروز آقا جونت رو آوردن بیمارستان ناراحت نشی ها خاله جان خدا رحمتش کند عمرش رو کرده بود خدا کنه همه عمرشون مثل اون خدا بیامرز بره امروز دکتر بعد از معاینه گفت: که تموم کرده.

دستم دیگه حسی نداشت مغزم قفل شده بود دیگه رمق در دست نگه داشتن گوشی را نداشتم

-الو الو آیدا الو

به خود آمدم - بله بله حواسم با شماست بفرمایید

- خاله جان اگه فعلا کاری نداری من خداحافظی می کنم

- مرسی خاله ممنون که خبر دادید خدا حافظ .

بعد از گذاشتن گوشی به خودم آمدم و فهمیدم که آقا جون من دیگر در میان ما نیست بله حالا او رفته بود و من به جای بوسیدن روی او باید بر جای خالی اش اشک می ریختم قطرات اشک تمام گونه هایم را خیس کرده بود بدون صدا و آرام اشک می ریختم دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد با خود گفتم امروز چه قدر این تلفن زنگ می زند

- بله

- الو سلام

- سلام شما!

- نشناختی دخترم من هستم خانم صالح مامان تشریف دارن

- سلام خانم صالح نه نیستن آقاجونم امروز فوت کرده مامان اینا رفتن اونجا نیستن

- خدا رحمتشون کنه پس من یه مو قع دیگه مزاحم می شم راستی تشییع کی هست دخترم

- نمیدونم فکر کنم عصر باشه مرسی دخترم خداحافظ


وای چقدر از این خانم صالح بدم می یومد یکسره برای پسرش می اومدن و می رفتن بار اولی که اومدند با چنان حرارتی از پسرشون از کارش از تیپش حرف میزد که ندیده از پسرش حالم بهم خورد . مامانم می گفت :پسر خوبیه چرا قبول نمی کنی ولی من ندیده ازش متنفر بودم خلاصه باز من مانده بودم و تنهائیم ای وای دوباره تلفن به صدا در آمد انگار این تلفن نمی خواست مرا به حال خودم رها کند دوباره گوشی رو بر داشتم

- بله

- الو سلام حالتون خوبه

- ممنون شما

- ببخشید آیدا خانم تشریف دارن

- شما

- یکی از آشناهاشون هستم

- نخیر نیستن

- شما خواهر کوچکترشون هستید

- بله

- نمی دونید کی میان؟

- شما نیم ساعت دیگه تماس بگیرید حتما میان امر دیگه ای ندارین

- نه خداحافظ


هاهاها خوب جوابتو دادم مزاحم من خودم را جای آیلین جا زدم و به دروغ گفتم که آیدا در منزل نیست . در آن موقع به نظر من او یک مزاحم بیشتر نبود. بله نیم ساعت بعد شد آن آقا دوباره تماس گرفت :

- الو بفرمائید

- الو سلام حالتون خوبه

- خیلی ممنون بفرمائید

- آیدا خانم شمایید

- نخیر من خواهرشون هستم

- آیدا جون اومدن

- نخیر هنوز نیومدن شما

- گفتم یکی از دوستانشون هستم ،کی بر می گردن؟

- راستش را بخواید امروز آقاجونشون فوت کرده درگیر کارهای ایشون هستند یه نیم ساعت دیگه تماس بگیرید

- نه پس من بعد تماس می گیرم

- اگه اومد خونه بگم کی تماس گرفت

- بگید فرزاد خودش می شناسه خداحافظ .

گوشی را گذاشتم با خودم گفتم : دروغگو من که نشناختمت فرزاد دیگه کیه
آن روز، روز خوبی نبود من هم حال و روز خوب و خوشی نداشتم . رفتم مجلس آقا جون اینا ، اونجا دختر عمه هایم سروناز و گلناز امتحان پایان ترم داشتند من هم باید خودم را برای برای کنکور آماده می کردم بنابراین نزد مامانم رفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم مامان گفت: دختر ها بردار و به خانه ببر هر کدام به یک اتاق بروند و درسشان را بخوانند من هم اطاعت امر کردم . بله به این ترتیب دختر عمه هایم به خانه ی ما آمدند و هر کدام در یک سو مشغول درس خواندن شدند و من هم برای مهمانهایی که حالا من مسئولشان بودم باید شام تهیه می کردم بنابراین به سمت آشپز خانه رفتم .مشغول شستشو و آشپزی بودم که تلفن زنگ زد و من طبق معمول گوشی را برداشتم

- بله بفرمایید

- الو سلام شناختید

- نخیر شما

- امروز صبح تماس گرفتم

- بفرمایید امرتون

- آیدا خانوم شمایید

- نخیر صبح هم خدمتتون عرض کردم من خواهر کوچکترشون هستم

- خوب حالا آیدا جون تشریف دارن

- نخیر نیستن اگه امری دارید بفرمایید من بهشون می گم

نه اگه میشه بفرمایید کی بر میگردن

- میخواید باهاشون صحبت کنید

- هستن ؟

- بله گوشی ، بعد برای اینکه رد گم کنم آیلین را صدا زدم تا بیاد و به جای من صحبت کند

- آیلین گفت :بله بفرمایید

- الو آیدا خانوم شمایید

- بله شما

- من صبح تماس گرفتم منزل تشریف نداشتید

- چرا ! من بودم

- پس خواهر شما دروغ گفت که شما نیستید ، چرا اینقدر ایشون دروغ میگه

- نمیدونم شاید هم نبودم ، حالا شما چه کار دارید ؟

- میشه چند لحظه وقتتون را بگیرم

- نه ،چرا

- محض اراء

- یعنی چی ؟

- یعنی زیرا ، شما خیلی دروغگویی بعد سیزده به در عیدتون مبارک اینو هم یاد بگیر

- باشه ، خوب حالا اگه من آیدا نباشم چی

- از صدات معلومه که بچه ای گوشیو بده بزرگترت . بعد ازاین ماجرا من خودم دوباره گوشی رو از دست آیلین گرفتم

- بله

- دوباره صدا عوض شد شما کی هستین

- شما با کی کار دارید

- با آیدا خانوم

- خوب بفرمایید

- از کجا مطمئن باشم که شما خود آیدا خانوم هستید

- از اونجایی که صبح تماس گرفتید و من گفتم آیدا نیست

- پس شما خودتون بودید

- بله حالا امرتون رو بفرمائید

- من به شما علاقه دارم می خواستم مامانم رو بفرستم خونتون اما شنیدم که با یک مبلی دوستید

- مبلی تو این شهر زیاده منظور شما کدوم یکی هستش من که نمی شناسم شما کدوم یکی رو می گی

- منظورم انوش مبلی

- آها حالا متوجه شدم شما کیو می گید نخیر اشتباه به عرضتون رسوندند اون شخص بنده نبودم

- اما منبع من قابل اعتماده

- دروغه آقای محترم خیلی خیلی می بخشید اما هر کس این اراجیف را به هم بافته خیلی خیلی بی خود کرده

- اما من از یکی دیگه از دوستهام هم شنیدم اون مبلی از مغازه اون با شما تماس گرفته

- دروغه،دروغه

- ببخشید میشه یک ربع دیگه با شما تماس بگیرم

- ایرادی نداره خدا حافظ .

حسابی اعصابم به هم ریخته بود من،من با یک آدم لات آسمان جل دوست باشم نه این امکان نداره تصمیم گرفتم حسابی حالش رو بگیرم و اعصبانی اش کنم چون او به من توهین کرده بود ،با خودم گفتم که یکی دوبار باهاش صحبت می کنم بعد که هوایی شد خوردش میکنم بله به این ترتیب من تصمیم وحشتناکی برای او گرفته بودم به نظر خودم طرف حسابم آدم بیچاره ای بود که با من در افتاده بود. بعد از حدود یک ربع ساعت بود که دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد

- بله

- الو سلام

- سلام بفرمایید

- می تونید صحبت کنید

- بله ، بفرمایید

- خوب پس شما با اون طرف دوست نیستید

- بله صد درصد ،مطمئن باشید چون من تا به حال با هیچ احدالناسی صحبت نکردم البته منظورم آقایون محترم این شهره

من چه طور حرفاتونو باور کنم

- می تونید باور نکنید اما من دروغ نمی گم پشت سر یه دختر جوون حرف زیاده


خلاصه به این ترتیب ما به مدت دو ساعت با هم صحبت کردیم(یه جورایی ازش خیلی خوشم اومد حرفهای دلنشینی می زد) در مورد همه چیزو هیچ چیز بعد او به من پیشنهاد داد که شماره اش را در اختیارم بگذارد که من هم در اوقات تنهایی با او تماس بگیرم اما من امتنا کردم یعنی در واقع من ومن کردم و او بدون معطلی شماره را داد .اما من سرسری از این موضوع رد شدم و توجهی نکردم (البته سیاستم بود) . او هم مثل خیلی های دیگر عقیده داشت که چشمان من زیبا و گیرا هستند می گفت: وقتی کسی به چشمانت می نگرد محو آنها می شود و دیگر چیزی را نمی بیند . اما من حرفهای او را باور نمی کردم و فکر می کردم که برای فریب دادن من و اغفال من از این راه وارد شده ، چون خیلی ها برای اینکه دختران را اغفال نمایند از گیرایی صورت و زیبایی او صحبت می کنند و این مورد در تمام دنیا رایج است زیرا یکی از نقطه ضعف های خانم ها این است که دوست دارند زیبا ترین باشند و یک نفر بنشیند و تماما وقت خود را صرف تعریف و تمجید از آنها بنماید البته نه تنها در خانم ها ،بلکه در خیلی از آقایون هم این موضوع صادق است . بعد از کلی صحبت و تعریف بلا خره یکی از دختر عمه هایم مرا صدا کرد آن شب من به خوراک خواهر و دختر عمه های بیچاره ام سیب زمینی سوخته دادم ،بله آن شب بنده با هنر نمایی یک ماهی تابه سیب زمینی نازنین را سوزاندم. شب پسر عمه ام دنبال دختر عمه هایم آمد بله به این ترتیب مهمانان بنده پس از یک پذیرایی بسیار عالی روانه خانه هایشان شدند و پشت بند آنها پدر مادر هم سر رسیدند بله و آن روز هم به این ترتیب گذشت قرار بود از روز بعد ما برای پذیرایی از میهمانها به خانه پدر بزرگ برویم آن شب تا صبح نخوابیدم و به اتفاقات عجیب و غریبی که در طی آن روز برایم رخ داده بود می اندیشیدم آری من دچار وسوسه شده بودم و نباید با فرزاد صحبت می کردم اما متا سفانه این کار انجام شده بود و من خودم را در مقابل یک عمل انجام شده می دیدم که باید تا پایان راه می رفتم، نه شاید هم خودم دوست داشتم تا پایان راه بروم اما هر چه بود یک میل درونی مرا به انجام این امر هدایت می کرد مغزم قفل شده بود و توان فکر کردن و تصمیم گرفتن را نداشتم این بار قلبم بود که هدایتم می کرد و من از این موضوع هراسان بودم زیرا می دانستم که قلب نمی تواند درست تصمیم بگیرد و اغلب اوقات باعث ایجاد مشکلات فراوانی می شود بار ها قلبم تصمیم گرفته بود و مرا دچار ناراحتی های فراوانی کرده بود اما دیگر من در مقابل یک امر انجام شده قرار گرفته بودم و نمی شد کاری کرد. صبح روز بعد من به خاطر خستگی شب گذشته تا ساعت نه خوابیدم از خواب که بیدار شدم کسی غیر از من و آیلین خانه نبود مامان یادداشت گذاشته بود که "تا ساعت یازده درست را بخون و بعد می تونی بیای"من هم بعد از خوردن صبحانه مثلا شروع به درس خواندن نمودم ساعت ده ونیم بود که تلفن خانه ما شروع به سرو صدا کرد. گوشی رو برداشتم بله فرزاد بود من هم از صبح تا به آن موقع منتظر تلفن او بودم اما به روی خودم نیاورده بودم. حدود پانزده دقیقه ای با هم صحبت کردیم بعد از پایان صحبت هایمان به یاد آوردم که باید به همراه آیلین به خونه آقاجون بریم بنابر این آماده رفتن بودم در طی راه غرق در افکار خود بودم انگار هزار نفر به من می گفتند این بار شکست می خوری اما نمی خواستم قبول کنم هنگام ورود به حیاط پسره عمه فرزان ، امین جلو در ایستاده بود و با حالت شوخی به من گفت:بلا خره اومدی عسل. آخه من تمام پسر های فامیل را مثل برادر های خویش می پندارم و با آنها سر مزاح دارم البته نا گفته نماند که تمامی آنها از من کوچکتر هستند عمه فرزان با دیدن من لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و گفت: اومدی عمه جان بدو برو تو آشپز خانه همه کارها لنگ مونده پذیرایی کننده کمه . به این ترتیب در پذیرایی از میهمان ها من فرمانده گردان بودم همه خانواده در تکاپو بودند قرار بود فردا مراسم سوم را برگزار کنند به خاطر پذیرایی آن قدر خم و راست شده بودم که دچار کمر درد شدم دلم می خواست یک محل آرام بیابم و یک شبانه روز در آنجا بخوابم بنا بر این بعد از صرف نهار من و آیلین و سرو ناز و گلناز (دختر عمه هایم) به خانه آمدیم سا عت حدود سه بود که سرو ناز گفت: می خواهم جایی تماس بگیرم و شروع به شماره گرفتن کرد داشت با کسی صحبت می کرد که من نمی دانستم کیست بعد از کلی بگو بخند با شخص مجهول گوشی تلفن را سر جایش نهاد و فرزاد در همان هنگام تماس گرفت این بار آیلین گوشی را برداشت سرو ناز به آیلین گفت: اگه دوستهای آیدا هستند بگو یک ربع دیگه تماس بگیرند من با تلفن یک کار واجب دارم آیلین هم به فرزاد همین را گفت و خدا حافظی کرد من اول متوجه موضوع نشدم اما بعد که فهمیدم فرزاد بود واین دخترها سر بنده را یک کلاه شاپوری بزرگ گذاشته اند اعصابم به هم ریخت اما به روی خودم نیاوردم دوباره سروناز گوشی را بر داشت و شماره گرفت این بار به تلفن ولوم دادم تا ببینم با چه کسی صحبت میکند ،وای خدای من او شماره انوش مبلی را گرفته بود و داشت با برادر انوش صحبت می کرد به زور تونستم جلوی خنده ام را بگیرم حدود یک ربع یا بیست دقیقه ای با برادر انوش صحبت کرد سر به سرش گذاشت، دست آخر هم گفت: مبلی خدا حافظ . وقتی گوشی را سر جایش گذاشت من داشتم از خنده ریسه می رفتم همین که خط تلفن ما آزاد شد فرزاد سریع تماس گرفت این بار خودم جواب دادم
- بله

- الو سلام

- سلام فرزاد تویی

- کجا تماس گرفته بودی خط تلفن تون اشغال بود

- هیچ جا ، باور کن

- چرا دیگه داشتی با اون انوش مبلی احمق،بی سرو پا صحبت می کردی

- نه باور کن من با اون صحبت نکر دم اصلا با کسی تلفنی صحبت نکردم

- آره ، پس چرا تلفن هر دوتاتون همزمان اشغال بود و همزمان با هم آزاد شد

- باور نمی کنی من با کسی صحبت نکردم

- نه

- ولی من نبودم دختر عمه ام سرو ناز بود داشت سر به سرشون می ذاشت

- تو که بزرگتر شون هستی یکی در گوشش . می ذاشتی تا درس عبرتی بشه براشون، دیگه از این کارها نکنن

 

 

( ادامه دارد )

<:P:>

<:P:>


2نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین 1384 ساعت 09:04 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :