تبلیغات
یکی تنها در این دنیا ز دلتنگی فغان دارد ... نمی گوید که در سینه غم عالم نهان دارد همدم تنهایی - فقط دلم میخواد بمیرم
فقط دلم میخواد بمیرم ... داستان ,

کنارم نشستی، ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری. نگاهت جای دیگه است.دور ِ‌ دور، خیلی دورتر از من. دلم برات تنگ شده دلم میخواد برام حرف بزنی،دلم میخواد از صدای گرمت، تمام وجودم را پر کنم. اما تو سکوت کردی.چشمات غمگین، نگاهت مهربان، ولی خسته و نگرانه.

میفهمم نازنینم، تمام آنچه را که نمیگی از چشمات میخونم. تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیره قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزنه.دستم را رو سینم میذارم.نمیخوام تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواد بدوم،دور بشم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جام تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهام کف دستم را فشار دادم که تمامش کبود شده.

دلم میخواد فریاد بزنم و بگم که دیگه بسه. برو و دیگر حتی پشت سرت رو هم نگاه نکن.دلم میخواد فرار کنم، گم شم، بمیرم.
برو نازنینم، برو و زندگی کن، تو که میخوای بری پس بیشتر از این آزارم نده. برو و بذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگم؟ تب دارم انگار! نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم. فقط از اینهمه ترس، از این اضطراب کشنده خسته شدم.
هرروز که بیدار میشم به خودم میگم یعنی امروز آخرین روزیه که تو هستی؟ هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میده. و من دیگه توانش رو ندارم.بفهم نازنینم. بفهم که نمیخوام اینطور دوستم داشته باشی.
من بچه نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود. ای کاش مرده بودم، دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تو را.
اون وقت دیگه لازم نبود فکر کنی اشتباه کردی.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چی كار كردم که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدوم گناه منو تو این آتش میسوزونی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگه دل کوچیک من به كی ظلم کرده ،که اینجور باید تقاص گناه نکرده را پس بده؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته،از دست دل دیوونه، خسته .دلم میخواد بمیرم.میتونی این را بفهمی؟ فقط دلم میخواد بمیرم


2نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1384 ساعت 08:04 ق.ظ توسط elahe   نظر شما ()

صفحات :